یکی دو ساعت تا اذان مانده. باید سفره ی افطار را آماده می کردم. مهمان ها یکی یکی از راه می رسند. همه هستند، همه. اما اونی که باید باشه نیست. یکی از خانم ها گفت برای شادی روح شهید، صلوات بفرست. همه صلوات فرستادند. مادر شوهرم هنوز بیتابی میکرد آخه تازه یک هفته بیشتر از شهادت ابراهیم نگذشته بود، با گریه و بی تابی گفت مادر ابراهیم قربون اون قد رشیدت بشم. با گریه ی او چند نفر دیگر هم گریه کردند. مگر کسی می توانست مهربانی و شوخ طبعی او را فراموش کند. نگاهم به قاب عکس روی دیوار افتاد. همان عکسی که قبل از رفتن به جبهه با بچه ها به عکاسی رفته بودیم و تک تک و باهم عکس خانوادگی انداخته بودیم ،دلتنگی دوباره به سراغم آمد. فروردین ماه شصت و هفت، چند روز از عید می گذشت که گفت میخوام بروم جبهه. راستش از اون لحظه ای که گفت این دفعه دیگه برنمی گردم، دلم لرزید. تا حالا او را اینطوری ندیده بودم. همیشه شوخ طبع بود. برق چشم هایش و لحن صدایش طوری بود که قلبم را می لرزاند. وقتی می خواست برود بچه ها را غرق بوسه کرد. خوب نگاهش کردم، می ترسیدم که این چهره، این قدوبالای بلند، فراموشم بشود. دلم می خواست زمان بایستد و ساعت ها او را تماشا کنم. مثل همیشه موقع رفتن از زیر قرآن رد شد، پشت سرش آب ریختم. چند قدم رفت و بعد صورتش را برگرداند و ما را نگاه کرد. چقدر از آن نگاه ترسیدم. کاش مثل همیشه همینطوری می رفت و می آمد. مثل همان موقع ها که یکدفعه صدای در می آمد و یا الله کنان با چهار، پنج نفر از بچه های جهاد به خانه می آمد. من گلایه می کردم که شرایط مساعدی برای پذیرایی نیست که سر زده مهمان می آوری ، حداقل قبلش اطلاع بده. بی خیال لبخندی می زد و می گفت هر چی که هست زحمت بکشید بچه ها خسته هستند . چند تا تخم مرغ و گوجه درست می کردم و برایشان می آوردم. چندین بار هم با بچه های جهاد سازندگی اراک به خانه ی پدرش که در روستای اکبر آباد شازند بود رفته بودند ، دوستانش شیفته آش ترخینه ای که مادرش درست می کرد شده بودند، حسابی تعریف آش ترخینه را می کرد .
آن روز حس عجیبی داشتم. احساس می کردم پشتم خالی شده.. چندهفته پیش به خاطر عید، خانه تکانی کرده بودیم. مادرم به خانه ی ما آمده بود تا چند روزی پیش ما بماند. گفت دخترم خانه که ماشاالله دسته ی گل، چرا خودت رو خسته می کنی. چیزی نگفتم. سر و صدای من، بچه ها را بیدار کرده بود. صبحانه ی بچه ها را دادم.یکی دو ساعت بعد زنگ خانه را زدند. بچه ها باشوق گفتند آخ جون بابا. بابا اومده. بهروز رفت تو حیاط و در را باز کرد. چند دقیقه ی بعد آمد و گفت مامان، دوست های بابا از جبهه اومدن اینجا. چادرم را سر کردم و بعد از سلام و احوالپرسی، به آنها تعارف کردم داخل بیایند. از آمدن آنها احساس خوبی نداشتم. حتما خبری شده بود. برای آنها چای ریختم. یکی شان گفت حاج خانم زحمت نکشید، بفرمائید بشینید. چای را به بهروز دادم تا برایشان ببرد. کنار مادرم نشستم. اشک تو چشم هاش جمع شده بود. به بهروز اشاره کرد بیرون برود. بهروز لحظه ای به من نگاه کرد. رنگ پریده و مضطرب بود. از اینکه همکاران پدرش به اینجا آمده اند، از اینکه پدرش با آنها نیست. گفتم برو بیرون مراقب خواهرات باش. بغض گلویم را گرفته بود، دوست های ابراهیم سرشان را پایین انداخته بودند. گفتم چی شده. ابراهیم کجاست. گفتند زخمی شده ما خدمت رسیدیم که به اتفاق با شما به بیمارستان برویم برای دیدن ابراهیم ؛ تو حال خودم نبودم. حرف های آن ها را نمی شنیدم. نفهمیدم کی رفتند بیرون. مادرم بچه ها را آماده کرده بود. رو به من کرد و گفت زودتر آماده شو، باید برویم
بیمارستان . بچه های جهاد جلوی درب خانه منتظر هستند،سوار ماشین شدیم ، تازه متوجه شدم که ماشین به سمت بهشت زهرا می رود و آنجا بود که متوجه شدم ابراهیم به شهادت رسیده،واز حال رفتم وقتی به خود آمدم دیدم در سردخانه بهشت زهرای اراک هستم ، آنجا بود که یکی از درب های محفظه های سردخانه را باز کردند وپیکر ابراهیم را بیرون آوردند ترکش به سر وپهلویش اصابت کرده بود، چشمهایش باز بود . انگار قرار بودکه من خودم با دستانم چشمهایش را ببندم دلم نیامد از مادرش خواستم ایشان این کار را انجام دهد . همه برای تشییع او جمع شده بودند، کوچک و بزرگ، قیامتی بود. همه به استقبال او آمده بودند. ابراهیم می خواست برود. می خواست ما را تنها بگذارد. وقتی به خودم آمدم، دیگر آرام گرفته بود. فقط صدای گریه ی زن ها را می شنیدم. دلم می خواست خودم تنها پیش او باشم، من و او. هنوز خیلی حرف ها باید به او می گفتم.
جهاد ادامه دارد و جبهه به ما نیاز دارد
باورم نمی شد که من را تنها گذاشته باشد. دلم می خواست همه ی این ها خواب باشد. بیدار شوم و او را ببینم که به خانه آمده. با همان چهره ی خسته و لباس خاکی. مثل همان شب که بعد از چند وقت، به خانه آمد. تا شام را برایش آماده کنم ، خوابش برد. دلم نیامد او را بیدار کنم. می دانستم که او و همرزمانش شب ها مشغول سنگرسازی و ساختن خاکریز هستند. تخصص ابراهیم سرویس و نگهداری ماشین های راهسازی بود . در طول هفته چندبار برای ماموریت به روستا ها ی خمین ،کمیجان ، تفرش، آشتیان ،ساوه و شازند و جاهای دیگر می رفت. بیشتر وقت ها به جبهه می رفت. وقتی به او می گفتم جنگ کی تمام می شود. می گفت. جهاد ادامه دارد و جبهه به ما نیاز دارد. عاشق امام و جهاد بود، سرش درد می کرد برای کمک به مردم ؛حواسش به همه بود. همیشه به بچه های عمویش محبت می کرد و می گفت این ها پدر ندارند، باید حواسمون بهشون باشه. حالا باید به او بگویم کی باید حواسش به بچه های تو باشه. فکر نکردی من تنهایی با سه تا بچه چکار کنم.
چند نفر از خانم ها قرآن به دست گرفته و برای او قرآن می خوانند. از جایم بلند شدم و به آشپزخانه رفتم تا سری به غذا بزنم. قیمه حسابی جاافتاده. دو نفر ازخانم های فامیل مشغول پختن برنج هستند. هر کسی گوشه ی کاری را گرفته است. چند دقیقه ی دیگر اذان می دهد. خانم ها سفره ها را پهن می کنند. سفره ی رنگینی شده. آش رشته ، پنیر، کره، سبزی، خرما. با صدای اذان، کم کم همه روزه شان را باز می کنند. دلم می خواست اینجا بود . دلم می خواست این یک مراسم افطاری ساده بود. مثل سال های قبل که همه دور هم جمع می شدیم و افطار می کردیم. حالامن ماندم ویک قاب ویک نگاه آخر. وقتی بعد از سی وسه سال خاطراتم را مرور میکنم همه یک طرف و آخرین نگاه ابراهیم یک طرف ………..













2 Responses
روحش شاد و یادش گرامی
روحش شاد و یادش گرامی 😔🌷🌷🌷